سراب عشق تو در میشیگان

هوس چای در دلم انداختی و نیامدی
هوس “دیدار” در دلم انداختی و نیامدی
هوس حضور در دلم انداختی و نیامدی
هوس با هم گشت و گذار در دلم انداختی و نیامدی

واقعا چقدر حق داریم
هوس انداز باشیم

که هر وقت دلمان خواست
دل یکی دیگر را زیر و رو کنیم
در تب و تابش بیندازیم و
بعد سوت زنان برویم پی “کار مهم تر” خود

خوب تو که اینگونه می دانستی
چرا
چرا انقدر هوس در دل من انداختی و نیامدی

چای ها سرد شد
کوچه ها دلشان گرفت
مردم چشمم دلشان گرفت
خود خود دلم گرفت

آه آه دل خوش باور و ساده من
آه دل تشنه به عشق من
که هر کجا که آبی – که سرابی- ببینی
چنین خیز برمیداری

چقدر تشنه ای تو آخر
چقدر
چقدر ساده ای تو آخر
چقدر
دل ساده ساده ساده باور من

مگر نمی دانی بیابان است
– آنقدر گرم بودی که نفهمیدی گرما از کجاست
مگر نمی دانی سرابی بیش نیست

تو چرا باور کردی آخر

دور باد از تو
– اینگونه مجنون وار
در بیابان عشق یکی که اصلا آب را نمی شناسد
تاختن

بگذار و بگذر

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | ۹ دیدگاه

حباب حباب

چه بیهوده تو را می جویم
بمانند دستی در تاریکی به دنبال نور
می گردم و می گردم
نه دری نه پنجره ای
چه تاریک و سرد

چه غمگین و دلگیر است
این روزهای پر ز آفتاب

چه حرفهای تو از جنس آب
عاری از هر رنگ و شکل
و چه فکرهای من
از جنس رنگ
از جنس کف
میزنم به آب

مثل بچه ها
حباب می سازم
حباب حباب آرزو
چه رنگارنگ
کوچک و بزرگ
چشمم می شود آینه دار هزار حباب رقصان در هوا

اما چه نازک چه شکننده
که کمی زمان که بگذرد
یا اگر دست واقعیت به آن بخورد
نماند
تاب زمان نیاورد
تاب نیاورد

چه بی تابم
چه بی تابم من این روزها

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

tired awaited…

and everyone is telling me that
you will come one day

one sunny day
that the sky is so blue and sun is so shining

one day that I have put on my green green cloths with long earrings
and with open arms I am welcoming you

but

all of these are just lies
it is for years that I am still waiting
in recent years I have even cleared up my mind
I know that I really deserve a pure love

and still you are not there

I am tired of keeping hopeful
nothing is truth

we are just played with
I have no control no freedom in even approachinga person taht I love
except sending some signals…

no this is not fair and we are still in this unfair world.

my beloved one, you will receive no other message from me
nothing…

I just say good bye to you
and seems that I should say

not to make myself superficially hopeful

we are superficial
life is superficial

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

امید

آنگاه که از دخمه تاریک و سرد ناامیدی
رمق های آخر را در خودم جمع میکنم
تا به چند قدم برسد

آنگاه که از تحلیل تاریکی خسته شده ام
آنگاه که نور ابتدا در قلبم شروع به تابش میکند
و به انرژی این قدم ها بدل میشود

آنگاه
پا میشوم
درد فکرها همچنان در تمام استخوانهایم هست
اما انگار وقت رفتن رسیده است

که امید چیزی نیست
جز امکان دیدن نوری در تاریکی
– ایمان به حضور همیشگی این نور

قدم را که بر میداری
می بینی همین چند قدم مانده بود
تا به انتهای این تونل تاریک برسی

زندگی همین برخاستن هاست
زندگی امکان این برخاستن ها و رفتن هاست
زندگی را دوست میدارم
زندگی را عشق ورزانه و پرٍ پر
دوست میدارم

اگر کمترین آن
امکان عشق ورزی
حتی اگر نه به طبیعت نه به دیگری
به وجود یک آدم که خودم باشم باشد

که اگر نهادینه شود این عشق
بی اختیار و بی خواست
عشق در روزگارت جاری میشود

تو خود سرچشمه عشقی
تو خود خود نوری
تو …

فقط چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید

هیچ چیز زیباتر از تغییر نگرش از این سمت تونل
به آن سمت نیست

که انرژی ما در سمت نگرش ما
همواره
جریان دارد و
انرژی سازنده ست
انرژی سازنده ست

تو چه میخواهی بسازی
تو چه میخواهی

تو هر راهی را بخواهی
همان برایت پهن میشود

آیا زیبا نیست و شاید کمی ترسناک البته
اگر حواسمان به مسیر نگاه و توجهمان نباشد

تو کجا می نگری
هان؟
کجا

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

چیزی نمی خواستم

چیزی نمیخواستم
بیش از اینکه
عصری
دعوتم کند به بالکن خانه اش
با یک کیک خانگی و
چای دم کشیده

حتی کمتر
فقط دعوت و دیدار و چای

چیزی نمی خواستم
جز کسی که
هر وقت هوس دیدار به سرم زد
یک راست یاد او بیفتم
و هر گاه
هوس کیک پختن به آشپزخانه خزید
لذت قسمت با او
شوق پخت و پز بدهد

آی روزگار
آی روزگار

یک زمانهایی در رابطه
حک میشود در ذهنت
مثل یک روز شنبه بعد از خرید خسته
در حالیکه املت درست میکنی و
انقدر خسته ای که میخواهی دراز بکشی…

چیزی نمی خواستم
جز هوس دیدار
جز دلتنگی آغوش

چیزی نمیخواستم
اگر تو بودی
همه اینها بود
بی آنکه بخواهم بود

چیزی نمی خواستم
اگر بودی
حتی برای یک ماه
یک هفته
یک روز

خیلی کم است
ولی حتی اگر یک روز

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

برگشتن به یونی

این روزها
که هر از گاهی
کمی وقت می دزدم و
روی ژورنال کار میکنم
آرامش عجیبی دارم
مانند نوزادی که
تازه به دنیا آمده و
همه ش آغوش مادرش را می جوید که
آنجا باز
بیارامد

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

پرنده بنفش سبز

شاعر میفرماید
ناز کردنت قشنگه
وقتی باهام قهر می کنی
پشیمونیت قشنگه

حالا این یک آغاز است
برای توصیف پرنده بنفش سبز
که در همه حالی
پر از حضور است
چه در مکث، در نوشیدن
در نگاه کردن، در حتی منتظر بودن
در در جا بال زدن
در رو به یک پرنده دیگر بال زدن
در پاییز یا بهار
روی گل یا شاخه درخت

پر حضورتر از این پرنده
چیزی نیافتم

ای که در همه حال خوبی
حال خوبی میدهی

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

My Garden

Life is so beautiful, so full,
that from each moment thinking of what has been given to me,
of course if I notice all,
I find myself just so grateful and blessed…
One of very nice experiences life gives is Friendship,
and even nicer is different levels of intimacy that you experience through these friendships.
I am so thankful to all of you for creating such a garden, full of flowers in my life, near or far, in daily contact or even once a year, is like having very tiny pinkish flowers, to roses, to sheipouri and atlasi, Jasmins—spreading their light smell all over, or even sunflowers in your garden. When I look at any of you people around me, I don’t find anything except showing me my way unconsciously, in your way of fulfilling life.
I am thankful to you for being there, part of this beauty in my life.

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

خانه از پای بست ویران است -۱

ما این همه متن و وبلاگ و جملات قصار داریم برای
حال خوب
این همه کتابهای روانشناسی
متدهای مختلف
و همچنان متدهای جدید
و حتی روش های مراقبه
البته یک کم با احتیاط این آخری رو میگم

ولی قضیه اساسی تر از این داستانهاست
خیلی اساسی تر

همه اینها مثل توجه به شاخ و برگهای درخت است
و حتی میوه آن
در صورتیکه اصل درخت
اصل خاک و نور و آب داستان دارد

مساله اینجاها ریشه دارد

در نحوه فکر کردن و زندگی را دیدن و زندگی کردن

ادامه دارد…

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید

اولین شب بعد دفاع

من امشب دفاع کردم
یعنی امروز و
امشب شب دفاعم است

هنوز شوکم کمی و خووووب
بالاتر از انتظارم بود

یک حالی دارم
شبیه مستی
ولی مست نیستم

شبیه گیجی
ولی گیج نیستم

یک حال خاصی دارم

خیلی شاکرم خیلی
برای لطف خدا به من
برای داشتن چنین دوستانی

گاهی فکر میکنم
ما همه ش به فکر پیشرفتیم
پیشرفت کار خودمان
اما
گاهی اثری که در زندگی دیگری
سر یک پیچ و خم زندگی او
می توانیم داشنه باشیم خیلی خیلی ارزشمند است
دوستانی دارم چون آب روان
چون آب روان
چون آب روان

:)

ارسال شده در دسته‌بندی نشده | دیدگاه‌تان را بنویسید